تبلیغات

عضویت در سایت پرسش و پاسخ رایج جوانان

تبلیغات
عضویت در سایت
مطالب ارسالی
لینک دوستان
آمار و اطلاعات سایت
» بازدید های امروز : 1
» بازدید های دیروز : 1
» بازدید های این ماه : 1
» کل بازدید ها : 1
» تعدادکل مطالب ارسالی:
Free Page Rank Tool

بهترین هدیه به آقایان!

بهترین هدیه به عشق خود

تمامی مباحث و مطالب این وبسایت مطابق با کشور عزیزمان ایران می باشد 

آموزش کارامد افزایش قد

عضویت در سایت

» داستانی در مورد پرده بکارت
ارسال شده توسط : معتمد | در تاریخ : پنجشنبه 29 بهمن 1388 | موضوع : مربوط به خانومها، 

  نویسنده سوژا صمیمی
   


 شهرزادنیوز: دختر سی و دو ساله بود و به علت ظرافتش جوانتر می‌نمود. در بیست سالگی عاشق همکلاسش در دانشگاه شده بود. این عشق با نگاه و گل و کتاب شروع شد و در بیست و یک سالگی با رد و بدل کردن حلقه‌ای به نشان تعهد عشق ابدی، به هم قول داده بودند که تا آخر عمر یکدیگر را دوست بدارند. کم کم دریافته بود که خانواده پسر گرچه چندان مذهبی نیستند ولی رابطه قبل از ازدواج را قبول ندارند و معتقدند خودشان باید عروس‌شان را انتخاب کنند. پسر قول داده بود به مرور زمان آن‌ها را قانع کند و به خواستگاری وی بیاورد.

هفت‌سالی بود که از رابطه‌شان می‌گذشت. درس‌شان تمام شده بود و هر دو کار می‌کردند. خانواده از دختر سراغ روز خواستگاری را می گرفت و او بهانه‌های مختلف می آورد. یک بار پدر، پسر را برای یک سال ماموریت به خارج می‌فرستاد و یک بار مادر برای دیدار اقوام. پسر هم به هر کاری متوسل می‌شد تا خانواده‌اش را به این ازدواج راضی کند. پیش خاله و عمه گریه کرده بود و آن‌ها را واسطه قرار داده بود. در خانه خوش‌خدمتی می‌کرد. کفش‌های پدر را جفت می‌کرد و مادر را از آرایشگاه به مراسم فال قهوه می‌رساند و همان جا منتظر می‌ماند تا کارش تمام شود. در راه بازگشت با او سر صحبت را باز می‌کرد و التماس می‌کرد. ولی اوضاع روز به روز بدتر می‌شد. آن‌ها به او بی‌محلی می‌کردند و دست و پا چلفتی  و لاابالی‌اش می‌خواندند که یک دختره‌ی هرزه‌ی نیم وجبی او را سر کار گذاشته است. هر بار که سعی می‌کرد در مورد ازدواجش با آن‌ها حرف بزند یا پدر نعره می‌کشید یا مادر غش می‌کرد. آخرین بار هم پدرش گفته بود که اگر می‌خواهد با آن دختر ازدواج کند، روی کمک آن‌ها حساب نکند و مادرش هم گریه‌کنان تهدیدش کرده بود که عاقش می‌کند و از خانواده طرد خواهد شد.


 

 
 


 

پسر که در این وضعیت فرساینده احساس عجز و درماندگی می‌کرد، روز به روز بدخلق‌تر و عصبی‌تر می‌شد. بهانه‌گیر شده بود و روابط‌شان رو به سردی می‌رفت مرتب با هم دعوا می‌کردند. آخرین باری که همدیگر را دیدند پسر، شماتتش کرد که اجازه داده با هم روابط جنسی برقرار کنند و حالا وجدانش بابت از بین بردن بکارت دختر معذب است و این، تنها دلیل ادامه ارتباط‌شان است. چشمان دختر سیاهی رفت و کم مانده بود تعادلش را از دست بدهد. حلقه، نشانه‌ی "تعهد ابدی" را به طرف پسر پرت کرد و برای همیشه ترکش کرد.

از آن تاریخ پنج سال می‌گذشت. هر چند انتظار داشت پسر خیلی زود با یکی از دخترانی که مادرش انتخاب می‌کند ازدواج کند، ولی از طریق دوستان خبر داشت که او شب‌ها دیروقت مست و خراب از محفل‌های شبانه به خانه می‌رود و اخیرا هم مادرش در جیبش بسته کوچک مشکوکی پیدا کرده که به مشاجره شدیدی منجر شده است.

یک سالی طول کشید تا دختر تعادل روحی خود را بازبیابد. خانواده درِ خانه را به روی خواستگارها گشود، اما دختر به بهانه‌های مختلف آن‌ها را رد می‌کرد. باکره نبودن دردی بود در دل خودش که نمی‌توانست آن را به کسی بگوید. خاله‌اش تعریف کرده بود که فردای شب عروسی‌ی دختر همسایه، خانواده داماد ادعا کرد که عروس باکره نبوده و همگی دختر را پیش دکتر بردند و دکتر تشخیص داد که پرده بکارت از انواعی بوده که خون ندارند. خاله می‌گفت مادر دختر در مطب دکتر غش کرد و مادر شوهر با شرمندگی به هوشش آورد و داماد به دستبوسش رفت. مادرش گفته بود اگر من بودم سکته کرده بودم.

دختر می‌دانست که با یک جراحی کوچک می‌شود پرده بکارت را دوخت، ولی نمی توانست به این تحقیر تن دهد. عشق و پیامد آن رابطه عاشقانه که منجر به از دست دادن پرده بکارتش شده بود، را آن‌چنان گناه نمی‌دانست که دوختن آن را. (گرچه احساس گناه در ضمیر ناخودآگاه‌اش، خواه ناخواه تاثیراتش را بر زندگی‌اش می گذاشت). او می‌خواست مرد زندگیش آنقدر برایش محترم و قابل اعتماد باشد که چیزی را از او پنهان نکند. هم چنان که خودش هم می‌خواست نزد شوهرش چنین باشد. قادر نبود یک عمر با حقارت ناشی از دروغ بزرگی که منجر به ازدواجش می‌شد، زندگی کند.

و حالا امیدی در دلش جوانه زده بود. مرد چهل ساله تحصیل کرده‌ای به او معرفی شده بود که پانزده سال پیش برای تحصیل در مقطع دکترا به خارج رفته بود. آن‌ها ارتباط تلفنی و اینترنتی برقرار کرده بودند. هر قدر دوست پسر قبلی‌اش بدبخت و تو سری‌خور بود، این آقا آزاده و روشنفکر می‌نمود، بنابراین امیدوار بود که مرد زندگیش را یافته باشد.

بعد از ساعت‌ها حرف زدن و دیدن عکس‌های قدیمی و جدید، دختر از دوست پسرش گفته بود و مرد هم این را یک مسئله عادی و شخصی تلقی کرده و از دوست‌دخترهای متعددش گفته بود. حتا تعریف کرده بود دختری از او حامله شد و او راضی‌اش کرد که سقط جنین بکند. اما، با افتخار هم اعلام کرد که برایش مهم است اولین کسی باشد که جسم همسرش را تسخیر می‌کند و برای همین هم تصمیم گرفته است برای ازدواج به ایران بیاید.

تاریخ بلیط برای هفته بعد بود. مرد بعد از پانزده سال به ایران بازمی‌گشت و صدای مخملین دختری در گوشش زنگ می‌زد که می‌گفت برای دیدنش لحظه‌شماری می‌کند.

عروس خانم  بیست و هفت ساله در مطب دکتر منتظر نوبت بود. دیگر وقت دوختن پرده بکارت فرارسیده بود. خانواده‌ها برای مراسم عروسی آماده می‌شدند و داماد تحصیل‌کرده با هزار امید و آرزو هفته آینده عازم ایران بود.

? برای مشاهده کامل به [] مراجعه کنید ?
نویسنده : معتمد ? تاریخ : 01:42 ب.ظ ? نظرات ( ) ? لینک مطلب
صفحات دیگر سایت

عضویت در سایت

عطر ماه تولد پسران و دختران

 ™ Copyright © 2008  All rights reserved © Power By : javananbian2.mihanblog.com